توی این شعر
کمی آتش روشن کن
تا قهوه ای چشم هایم دم بیاید
و استکانها برایمان نسکافه بیاورند
و لب های تو
که سالهاست در یک انار زندگی کرده اند
به لبه ی لب پریده ی این فنجان داغ بخورد
و نسکافه توی شعر بریزد
تا از شیر های حیاط خلوتی که
در بین درخت های انارش
برایت شعر دم می کردم
شیرکاکائو چکه کند
مینویسم صندلی
بیا بنشین توی شعر
روبروی فروغ
در آستانه ی فصلی سرد
تا باد هرزه ی هر جایی
توی لباسهای زیرت بپیچد و حالی به حالی شود
می نویسم نردبان
در طول شعرم بالا برو
می نویسم آسپرین
تا خون درون شعرم جریان پیدا کند
و حالا مینویسم
به سطر اول برگردید
m.r
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 11:30  توسط مردی که رشته های آبی رگ هایش....
|
دختر کبریت فروش پسران محله ی ما را سیگاری کرده
...
می بوسیدمت
و به بچه های قنادمان فکر میکردم
...
این روز های بی تو
مدام پیاز خرد می کنم
تا نفهمم دلم درگیر است
...
چشم عسلی ها وزوزی نگاه می کنند
...
هر چه بیشتر دوستت می داشتم
آرایشت بیشتر پاک می شد

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 14:19  توسط مردی که رشته های آبی رگ هایش....
|
تو مثل صبح روز عيد هستي
تو مزه ی پاستیل می دهی گاهی
تو مثل پاشیدن آب انار توی چشم لذت بخشی
تو وقتی نگاه می کنی چشمهایت پایتخت دنیاست
تو مثل شعر های سهراب پر از نیلوفری
تو مثل جاده های شمال پر از دار و درختی
تو مثل برنامه ی نود پر از هیجانی
تو اگر به گلها دست بزنی دستهایت پژمرده می شود
تو مثل لپ لپ همیشه چیزهای تازه ای در خود داری
تو مثل کوچه باغ های شیراز پر از بوی بهارنارنجی
تو مخاطب شعر (دوست) سهرابی
تو مخاطب تمام شعر های اناری جهانی
نه.... تو مثل هیچکس نیستی
نمی دانم تو را دیده ام یا نه .....
تو مثل فلانی هستی ....مثل هیچکس
تو آن کسی هستی که باید باشد
من عاشق کسی شده ام
که نمی دانم از کدام ستاره به من نگاه می کند
من عاشق یک تکه آبی شده ام
(آبی کوچک آرامش)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 17:45  توسط مردی که رشته های آبی رگ هایش....
|
اگر به خانه ی من آمدی
ای مهربان
کمی از نارنجی های تنت را بیاور
و...




+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 19:7  توسط مردی که رشته های آبی رگ هایش....
|
این یه عکس معمولی نیست
درست مثل من!
که هر چی بیشتر تو وجودم بگردی
چیزای مرموز و تازه پیدا می کنی
پس ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 12:19  توسط مردی که رشته های آبی رگ هایش....
|
اصلا نصف سیبی که از بهشت دزدیدم مال تو
من انار میخواهم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 10:8  توسط مردی که رشته های آبی رگ هایش....
|



توی این شعر کمی آتش روشن کن.....
تا قهوه ای چشمهام دم بیاید و استکان ها برایمان
کاپوچینو بیاورند...!
..............................................................................
کاش میشد با هم کاپو چینو بخوریم...
نشکافه...!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 9:41  توسط مردی که رشته های آبی رگ هایش....
|
لیلی نام تمام دختران زمین است
لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شد، داغ داغ. دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود، دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت، خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار تر ک خورده را از شاخه چید ومجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است کافی است انار دلت ترک بخورد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 18:16  توسط مردی که رشته های آبی رگ هایش....
|
اسباب او پیامبری بود که کتاب نداشت. معجزه ای هم.
رسالت او تنها خوشه ای گندم بود که خدا به او داده بود. خدا گفته بود: دشمنانند که معجزه می خواهند، معجز ه ای که مبهوتشان کند. دوستان اما تنها با اشار ه ای ایمان می آ ورند و این خوشه های گندم برای اشاره کافیست. پیامبر، کوی به کوی و شهر به شهر رفت و گفت: ای مردم، به این خوشه گندم نگاه کنید. قصه این گندم قصه شماست که چیده می شود و به آسیاب می رود تا ساییده شود و پس از آن خمیری خواهد شد در دست های نانوا و می رود تا داغی تنور را تجربه کند؛ می رود تا نان شود مائده مقدس سفر ه ها.
آی مردم شما نیز همان خوشه های گندمید که در مز رعه خدا بالید ه اید. نترسید از این که چیده می شوید، خود را به آسیابان روز گار بسپارید تا در آسیاب دنیا شما را بساید، تا درشتی هایتان به نرمی بدل شود و سختی هایتان به آ سانی.
خداوند نانوای آدمهاست. خمیرتان را به او بدهید تا در دستهایش ورزیده شوید، خدا بر روحتان چاشتی درد ونمک رنج خواهد زد و شما را در دستان خود خواهد فشرد؛ طاقت بیاورید، طاقت بیاورید تا پرورده شوید. وکیست که نداند خداوند او را در تنور خود خواهد نشاند؛ این سنت زندگی است. اما زیباتر آن است که با پای خود به تنورش در آیید و بسوزید، نه از سر بیچارگی و اضطرار، که از سر شوق و اختیار.
پیامبر گفت: صبوری کنید تا نان شوید؛ نانی که زیبنده سفره های ملکوت باشد. صبوری کنید تا نان شوید؛ نانی که به مذاق خدا خوش آید.
هزاران سال است که نان در سفره آ دمی است تا به یادش آورد قصه خوشه های گندم وآسیاب و تنور را... قصه نان پختن، نان قسمت کردن، نان شدن را...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 14:23  توسط مردی که رشته های آبی رگ هایش....
|
آرامگاه سهراب سپهری
مشهد اردهال-کاشان


می پرد در چشمم آب انار...!


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 19:25  توسط مردی که رشته های آبی رگ هایش....
|
برای روزی که خواب دید از سینک آشپزخانه آب اقیانوس بالا آمده است...




+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 18:39  توسط مردی که رشته های آبی رگ هایش....
|
بیا طوطی هایمان را بفرستیم شیرخوار گاه آمنه
دنیا بزرگ شود...!
.........................................................
این طوطی ها که ادای وقتی با تو هستم را در می آورند
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 18:31  توسط مردی که رشته های آبی رگ هایش....
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 8:15  توسط مردی که رشته های آبی رگ هایش....
|